نگاه تو چقدر معصوم و ارام است
هیچ کس باورش نمی شود که تو مرا ازرده باشی!
پس چرا حس می کنم که تو مرا می ازاری؟
چرا هر بار که به یاد تو می افتم قلبم تیر میکشد و با یاد تو اشکهایم جاری می شود؟
نمی دانم شاید غم من از این است که چرا قلب پاکت از ان من نیست؟
شاید دلشکستگی ام به خاطر خود خواهی ام باشد!
چون می دانم تو هیچ تقصیری نداری....
دیدار تو اغاز دیگری بود برای زندگی من اغازی همراه با مهربانی و لطافت
تو به من اموختی که چگونه دوست بدارم و چگونه دوست داشته شوم
و تو با مهربانی هایت به من اموختی که عشق زیباست
و زندگی با ان همواره بهاری ست.
اما این که پس از دوران اشنایی ها به فراغ رسیده ایم
و کوه های جدایی بر دشتهای سرخ گون زندگی امان سر برافراشته اند
اینک که نه به خواست خود که بر اثر خودخواهی دیگران
دل عاشق من در اندوه وصال تو می سوزد
بار دیگر از خدا می خواهم که این دیوارها خراب شود.![]()

